تبليغاتX
کانون معبر شهادت



تفحص:


هر روز وقتي بر مي گشتيم، بطري آب من خالي بود، اما بطري (شهيد) مجيد پازوکي پر بود. توي اين حرارت آفتاب لب به آب نمي زد. همش دنبال يک جاي خاصي مي گشت. نزديک ظهر، روي يک تپه خاک با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بوديم و ديديم که مجيد بلند شد. خيلي حالش عجيب بود تا حالا اين طور نديده بودمش؛ هي مي گفت پيدا کردم اين همون بلدوزره و...
يک خاکريز بود که جلوش سيم خاردار کشيده بودند، روي سيم خاردار دو شهيد افتاده بودند که به سيم جوش خورده بودند و پشت سر آن ها چهارده شهيد ديگر.مجيد بعضي از آن ها را به اسم مي شناخت مخصوصا آنها که روي زمين افتاده بودند مجيد بطري آب را برداشت، روي دندان هاي جمجمه مي ريخت و گريه مي کرد و مي گفت: « بچه ها! ببخشيد اون شب بهتون آب ندادم.به خدا نداشتم ! تازه، آب براتون ضرر داشت...» مجيد روضه خوان شده بود و... .

خاطرات محمد احمديان

از کتاب نشانه


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388;ساعت 11:40;  توسط اعضای کانون;  |